|
آمده ام تا دیگر نبخشم
|
(( توپ را هرچقدر محکم به دیوار بکوبید ، به همان اندازه محکم به سمتتان باز می گردد ))
بیماری تسلط یافته و نتیجه ی آن هزیان و تب است . و این بار نواختی بیمار گونه که بسیار نزدیک است . بدون این که از پله ای بالا رود از زبان تک تک افراد زمزمه می شود . بسیار واقعی . نواختی که به روئیا نمیبردت . آرامشت نمی دهد . هشیارت نیز نمی کند. سرگیجه ، تشنج . بیمارگونه ارزش های خود را تزریق می کند . (( رپ فارسی )) .
این جاست که مفاهیم و اخلاق در زبان ما یکباره به قهقرا میرود و در مرز نابودی قرار میگیرد . آلت تناسلی جایگاهش را از خشتک به زبان رفیع میکند . همه چیز آنی ، لحظه ای و کوچک شمرده می شود . آنچه که به بدترین شکل با آن برخورد شده انقلاب می کند . طغیان می کند و رهبر این انقلاب آلت تناسلی ست . همه چیز همچون یک ارضاء جنسی ناقص و سریع است . آلت تناسلی قبل از سخن درباره ی هرچیز با بی حوصلگی به بحث ها خاتمه می دهد . نواختی از بند گسیخته و خشمگین .
اما سوال این جاست که این نواخت از بند چه چیزی گسیخته ؟ چرا خشمگین است ؟
تمامی مشاهیر در این دوران از این سرزمین به یک تراژدی گنگ از تاریخ بدل می شوند زمانی که کینه ورزی ، فحاشی ، استهزا ، فریب ، تعدد در به اصطلاح مخ زنی و ... به ارزش تبدیل می شوند .
اما چگونه این ها همه از طریق یک شبه موسیقی تاقص ارزش می یابند ؟
ساده است . رپ فارسی به شکل زیرزمینی شروع به کار کرد و تا چندین سال به همین منوال پیش رفت . برای يافتن مقبولیت ، شروع به انتخاب موضوعاتی از تار و پود واقعی زندگی مردم کرد . مردم از این بی پروایی در کلام لذت می بردند . از این که بر عامل دردهایشان فحاشی می شود لذت می بردند . مُُسکِن خوبی بود . اما بدن بعد از مصرف طولانی هر مسکن به آن اعتیاد پیدا می کند و سرانجام مسکن دیگر جوابگوی نیاز بدن نخواهد بود . رپ فارسی کم کم مقبولیت و شهرت یافت . حال که از یافتن مخاطبان خود اطمینان حاصل کرده بود اهداف قبلی را فراموش کرد و خواندن از پارتی و رقص و سکس و فحاشی کردن به گروه های دیگر را آغاز کرد .
این دو داروی شیمیایی ، این دو داروی مهلک (( چادر و بکارت )) چنان آثار سوئی دارد که مقام هر دختر ازدواج نکرده ای را به (( داف )) نزول می دهد و هر تلاشی را که برای برگرداندن مفهوم زن در میان جوامع به مفاهیم انسانی شده و هر روئیای بلند بالایی را به باد هوا می برد . و این بار از جمجمه به خشتک . ورم برجسته ايست در طول تاریخ نابرابری میان جایگاه زن و مرد. به این اندازه طویل. زن یکباره به موجودی سبک ، مصرفی و بی اراده تبدیل می شود .
پس از باز شدن پای رپرها به شبکه های تلویزیونی دیگر اثری از درد های شخصی زندگی و مردم باقی نماند . ناگهان این دوشیزگان برنزه و لامبورگینی و پنت هاوس کدام دست درد را می فشارند ؟ و ایران به ناگاه سرزمینی بدل می شود بی درد و رنج و روئیایی .
این روند شما را به یاد چیزی نمی اندازد ؟
حال آن که در این جا اصطلاح رپ جایگاه خود را ندارد . نه سازش افکاری و نه سازش کلامی . آنچه که ما رپ می خوانیمش از لحاظ فنی اصلا در اینجا رپ نیست . آواها ، صامت ها و مصوت ها و حتی مورفولوژی زبان فارسی به هیچ وجه با سبک و نت های رپ جور در نمی آید و هرگز جریان نقطه ای و مقطعی رپ را به نمایش نمی گذارد . هرگز این زبان دیرینه که همواره و همیشه وسیله ای برای زمزمه های نیایش گونه ی آسمانی و کشیده بوده و حتی شاید خود نیایش باشد خواست رپ را ارضاء نمی کند و این تنها تقلیدی ناقص و ناشیانه بود .
تم های تکراری و یک شکل و همین طور محدودیت در مفاهیم و موضوع ها کم کم مخاطبان را خسته می کند . تم مقطعی و کوبنده ی رپ جایگاه خود را دوباره به کیبورد و نت های پاپ می دهد . آرام آرام آواها و سپس به کلی پاپ باز می گردد . البته به شکلی جدید و جذاب و نازل تر از همیشه . پاپ باز می گردد و ارزش های پیشین خود را هم ندارد . سبک تر و کلیشه تر از همیشه .
بوی گند مرگ موسیقی زمانی بلند می شود که ساسی مانکن برای آموزش موسیقی رپ تبلیغ می کند .
اما چرا کار رپ فارسی به این جا می کشد ؟
رپ فارسی جریانی کاملا مردمی و خاص نسل جدید بود . نیاز به هیچ تخصص خاصی نداشت . هر که اراده می کرد رپ می خواند . آن گونه که مردم سخن می گفتند سخن می گفت البته همان طور که اشاره شد باقی نماند .
پدر ( مذهب ) توپ را توپ را محکم به دیوار کوبیده بود . جامعه ی مردمی ما یک جامعه ی کاملا مذهبی است که برای هرگونه تحلیلی روی آن نادیده گرفتن مذهب کاری ناشیانه خواهد بود . کودک در بند همه چیز را مشاهده می کرد . این که زمان چگونه به جلو حرکت می کند . طبیعت چگونه پشت سرش می گذارد و انسان را که چگونه از آن جا می ماند . خیلی ساده است . کودک بالغ می شود و ابتدا اعتراض می کند . سپس قهر می کند بعد بحث می کند ، جدال می کند ، پرخاش می کند ، فحاشی می کند و انقلاب می کند و شروع این گونه است که ابتدا بدون اطلاع پدر دست به کارهایی می زند و کم کم که مستقل می شود یکباره در جهت دیگری حرکت می کند .
این پدر منفعت طلب و در عین حال نگران که کودکِ خود را در تاریکی می یابد به جای این که فانوسی به او دهد و او را در راه به جلو راهنمایی کند ، او را در قفسی می اندازد تا مبادا موانع و خطرات ، کودک را از چنگش بیرون آورند .
بسیار جالب توجه است که اگر از کل جریان رپ فارسی با دقت مفاهیم و کلام جنسی حذف شود تقریبا چیزی از آن باقی نمی ماند .
قطعا آموزش ها ی فریبنده و منفعت طلبانه چنین جامعه ای را شکل خواهد داد که در ابتدا حتی خود و همه را می فریبی و پس از کامیابی همه چیز را فراموش می کنی و این نه تنها در رپ فارسی که در تمام بخش های جامعه ی ما به وفور به چشم می خورد .
پس رپ شکست می خورد اما جریان های دیگر در راه اند .
قبل تر موسیقی سنتی هم به دلایل مشابه دلایل شکست رپ فارسی در میان نسل جوان کاملا مقبولیت خود را از دست داده بود .
خوب گوش کنید . اخیرآ ( یک سال اخیر ) چه زم زمه هایی را دوباره می شنوید . زم زمه های هم اتاقی هایتان ، هم خوابگاهی ها یا دوستانتان . جالب نیست که پس از چندین سال دوباره به صورت ناخودآگاه زم زمه های موسیقی سنتی حتی گاها برای استهزاء بر زبان این نسل گریزان جاری می شود ؟ تعداد این موسیقی ها در گوشی های همراه هم بیشتر شده است . از سراج ، شهرام ناظری ، شجریان ، بنان ، گل نراغی و ...
به زودی این زم زمه ها دوباره در همه جا به گوش خواهد رسید .
چرا؟ در یک یا دو سال اخیر چه اتفاقی افتاد ؟
دلیل اول شکست رپ بود . جریانی که در چند سال اخیر کل جریان موسیقی ایران را در بر گرفته بود در این اواخر بسیار خسته کننده ، کسل کننده و یکنواخت شده بود و به کلی تغییر ماهیت یافته بود که در مورد آن بحث شد .
اما دلیل دوم . شهرام ناظری در یک فستیوال در انگلیس سروصدایی به پا می کند و لقب شوالیه را به خود اختصاص می دهد . پس از سال ها موسیقی ایران اعتبار می یابد . آن هم در کجا . در اروپا . جایی که پرستیژ اجتماعی آن بسیار بیشتر از پول و شهرت و مقام و تحصیلات است . دنیایی که برای جوان امروز ما اعتبار دارد . موسیقی ایرانی در جایی اعتبار دارد که برای نسل ما اعتبار دارد . به دنبال آن موسیقی ایرانی برای نسل ما هم اعتبار می یابد . اکنون همه از شهرام ناظری می گویند . راستی شنیدی . . . ؟
ولی مگر شهرام ناظری چه می خواند ؟
این سوال مهم در ذهن نسل شکل می گیرد . پس این بار با دیدی مثبت و با اعتبار به آن گوش می سپارد . جالب است که شجریا و سراج و ... که شاید در این زمینه خبره تر از ناظری باشند به اعتبار ناظری اعتبار می یابند .
تا این جا عنصر (( لذت )) هنوز در ذهن جای باز نکرده بود و نیازی به دلیل سومی بود که از مدتی قبل تر در جریان بود .
دلیل سوم . (( محسن نامجو ))
راهی لازم بود تا ارتباط گذشته و حال و حتی آینده بر قرار شود . یکباره تمام قوانین و قواعد نادیده گرفته می شود . از هر گوشه ای از دنیا قطعه ای به میان می آید اما پایه ی اکثر این موسیقی ها موسیقی سنتی ایرانی است . سه تار و چهچهه های پر شور عارفانه . سنت و مدرنیته در هم آمیخته می شوند و راهی به سمت موسیقی پست مدرن باز می کنند . اشعار به اشعاری فرا معاصر بدل می شوند و با کنار هم قرار گرفتن راک و گیتار الکتریک در کنار موسیقی سنتی ایرانی اعتراض به این موسیقی راه می یابد و ارزش ها و مفاهیم دیگرگون و به شکلی سنگین ، قوی و پایدار در این موسیقی شکل می گیرد . شاید هیچ وقت در هیچ کجای دنیا موسیقی این چنین آزاد نبوده باشد . و این در چنین جامعه ای شگفت انگیز است . همه جا سر و صدا به راه می اندازد و آوایش در همه جا شنیده می شود . آثار سلطه در این موسیقی یکباره ناپیداست به همین دلیل سلطه آن را می راند . آوای موسیقی سنتی به گوش میرسد و نسل معترض ، طغیان کرده و تنوع طلبِ اخیر از این بازی موسیقی استقبال می کند . موسیقی سنتی همراه با لذت آرام آرام در روح این نسل دمیده می شود .
دلیل اول : شکست جریان حاکم و فراهم شدن زمینه ی پیدایش جریان جدید .
دلیل دوم : اعتبار یافتن جریان جدید که هنوز ماندگاری ندارد .
دلیل سوم : دیگرگونی و لذت این جریان را تثبیت می کند .
آیا این موسیقی جریان سلطه را از بطن خود پاک خواهد کرد ؟
به نظر می رسد برای مبارزه با سلطه در این زمینه موسیقی راک چاره ساز باشد . نواخت گیتار الکتریک . سازی که همواره معترض و نالان است . اما آیا راک منافذ نفوذ شجریان سلطه را در درون خود بسته است ؟ آیا راک همچنان اصیل باقی مانده است ؟ جریان این موسیقی در ایران چندان قدرت نیافت . اما گمان می کنم به زودی این دو جریان موسیقی سنتی و راک کل جریان موسیقی ایران را در بر خواهند گرفت .
تنها یک سوال مبهم و دردناک باقی می ماند . به زودی سلطه از ظرف مذهب رخت بر خواهد بست چون مذهب قدرت خود را به زودی از دست خواهد داد اما تا انسان و منفعت هست ، سلطه نیز خواهد بود .
رخت بعدی سلطه کدام خواهد بود ؟
(( قانون شکن ))
موسیقی خفگی .
سالهاست که موسیقی با مفهوم موسیقی نواخته نشده است . سالها یعنی چندین قرن . بیش از بیش از یک هزاره . شاید هم هیچ وقت موسیقی در این سرزمین به خاطر خود موسیقی نواخته نشده باشد . سرزمینی که همیشه و از همان ابتدا وابسته به نگهبانان و ابر قدرتان خود بوده است . سرزمینی که مالکیت تمام دارایی مردمانشان را ابر قدرتان بر عهده داشتند . حکام ، پادشاهان و سرانجام خدایان . سلطه ای طولانی ماوراءالطبیعه بر زندگی مردمان این سرزمین . هیچ چیز در هیچ زمانی حتی در زمان اوج شکوه و قدرت و دانش نیز نتوانست این سرزمین را از زیر بار سلطه ی ابر قدرتان واقعی و خیالی نجات بخشد .
بدون شک موسیقی ما هم از این جریان خارج نبوده است . سازها و آوازهای ما همیشه مخلصانه ، متواضعانه ، مطیع و در اختیار خدایان و برای نیایش بوده است . بله البته که عشق های پرشور زمینی بدون شک بخش بزرگی از موضوعات موسیقی ایرانی را شامل بوده اما تفسیر نهایی این عشق ها ، نوعی از عشق الهی و راهی برای رسیدن به آن بوده . اگر هم برای شاهان نواخته شده … خوب میدانید که شاهان نمایندگان تام الاختیار خدایان و تصویری از خدای خدایان در زمین و در میان انسان بوده اند .
تا قبل از ظهور امپراطوری ساسانی ، قدرت همچنان در دستان حکام سیاسی قرار داشت و جریانات پرشور و داستانگونه ی مذهبی در میان مردم ، در ترس ها ، شادی ها ، تلاش ها و حتی قصه های شبانه ی کودکان که با نت های موسیقی در زیر زبان زمزمه می شد حضور داشت .
با روی کار آمدن امپراطوری ساسانی به مرور قدرت در دستان موبدان قرار می گیرد . قدرتی که به جرئت می توان گفت قدرتمند تر از قدرت پادشاه بود که جریان تصمیم گیری ها را شکل می داد . پس جریانات مذهبی و پیشوایان آن قدرت سیاسی یافتند و از خیل مردم جدا شدند . این بار خلق این شورها و افسانه ها و آیین های مذهبی از مردم گرفته شد در سلطه ی موبدان قرار گرفت . زین پس برای باور ها و داستان ها حد و مرز مشخص شد . موبدان برای مردم تصمیم می گرفتند که چگونه باور داشته باشند و داستان ها در چه حد و مرزی باشند پس عنصر (( شور )) یکباره در این سرزمین ناپدید می شود . آنچه که موسیقی با آن نفس می کشد .
با هجوم اعراب این جریان ادامه میابد و مردم که با این جریانات در طول سالها خو گرفته اند به نحوی غیر مستقیم آن را می پذیرند . این بار محدودیت نه تنها بر باور ها بلکه بر قدرت های بصری با ممنوعیت نگاه و حجاب ( که خود جای بحث دارد ) و محدودیت لمس می تازد .و با ممنوعیت شنود انسان ایرانی یکباره به موجودی تکامل یافته به سمت اجداد بدوی خود قرار می گیرد . اکنون که تمامی عناصر اصلی موسیقی ممنوع میشود طبعآ جریان موسیقی به کلی از بین میرود . تنها سازهای درباری که برای جشن ها و رقص کنیز ها نواخته می شد باقی می ماند که در جریان موسیقی قرار نمی گیرد چون مقطعی و بدون تکامل و برای احساسات لحظه ای نواخته می شد و برای تکامل و تغییر آن تلاشی صورت نگرفت . تداومی در خود ایجاد نمی کرد و مختص قصر ها بود. عموما خالی از ترفند های هنری بود . البته به نظر میرسد در قرن هشتم در امپراطوری تیموریان که علاقه ی زیادی به هنر نشان میدادند ، در فضایی که شاعرانی چون حافظ رشد میکنند در این میان به موسیقی هم توجهاتی می شده . البته نمی توان حضور موسیقی در قرون 6 و 7 را با قوت یافتن ادبیات و موج عرفانی نادیده گرفت اما به اعتقاد من از آن جایی که در این جا هم موسیقی به خاطر موسیقی نواخته نمی شده و همچنان زیر سلطه و یک وسیله ی جانبی به حساب می آید در جریان موسیقی قرار نمی گیرد .
اما نکته ی قابل توجه برای من در زمانی است که پیروان مکتب اعراب به نادیده گرفتن و نابودی هم اکتفا نمی کنند و درصدد فساد و زوال آن بر می آیند .(( سلسله ی صفویان )) .
با روی کار آمدن سلسله ی صفویان و شکل گرفتن مذهب شیعه فاجعه آغاز می شود . سلطه بیش از هر زمانی با نفوذ از طریق جریانات شیعی و آخوندی روند باور ها را در بر میگیرد . شیعیان برای اعتبار بخشیدن به مذهب جدید خود مستقیما انگشت خود را روی نقطه ضعف هزاران ساله ی مردمانی می گذارند که همواره در مقابل بزرگتر ها کوچک و حقیر شده اند . همواره ضعیف و نیازمند بوده اند ، روح شجاعت در آنان از بین رفته و ترس از عذاب و طمع باغ ها و شراب ها و حوریان تا بی نهایت سکسی و سرویس دهنده که مالک بی چون و چرای آنان خواهند بود آنان را به موجوداتی کاملا منفعت طلب تبدیل کرده . انجام هر کاری نهایتا برای نفع شخصیشان است .
روحانیون شیعه زیرکانه ترین حقه ی تاریخ این سرزمین را عملی می کنند . مردم، بیش از پیش نیازمند و ضعیف و حقیر میشوند . این بار عناصر زمینی نیز بر آنها سلطه می جوید . نه تنها ماوراءالطبیعیان بلکه زمینیان نیز قابل ستایش ، تضرع و التماس می شوند .انسان ایرانی یکباره به انسانی تنبل ، بی کاره و بی اراده تبدیل می شود که تمام خواست خود را از طریق مراجع و واسطه ها ( آخوند ها ) بسط به خواست واسطه گان بزرگتر با عالم بالا ( امامان معصوم ) می دهند .هیچ چیز قابل تفکری باقی نمی ماند . اراده و تفکر در این زمان ناگهان به باد فنا می رود.
اما حادثه ای رخ می دهد . پای غربی ها به ایران باز می شود . اندیشه ها ، جریانات ، فرهنگ ها و ساختار های غربی کم کم راه می گشایند . جریانات شیعی به خطر می افتد . فشار ها بر مردم بیشتر می شود . فاجعه ی دوم در این جا رخ میدهد . تحریف طولانی تاریخ ، فتواها ی خود ساخته ، منفعت طلبانه و جدید و محکم کردن دیوارها ی دژ. در میان این نفوذ های فرهنگی بدون شک صدای نت های ضعیف موسیقی غربی هم به گوش می رسد . برای مردمی که مدت هاست که کر بوده اند چنین نوایی دلنشین است . اما پاسخ سران شیعه به این نواها و تاثرات احتمالی غربی چه خواهد بود ؟ اجازه ی ورود قالب موسیقی به شکلی دربند و حاشیه ای. . تعذیه ، شبیه خوانی ، روضه خوانی و ...
موسیقی احساسات را پر شور میکند . اما احساس این مردم چیست . دلتنگی ، ضعف ، تنهایی ، ترس . در واقع از موسیقی سوء استفاده می شود . همراهی موسیقی با نطق های آخوندی این احساس ضعف را چند برابر می کند . در این جا تنها چیزی که به آن توجه نمی شود موسیقی است . موسیقی در این جا بیشتر شبیه کنیزی است که از او لذت برده می شود و بیرون انداخته می شود . یا بهتر بگویم به موسیقی تجاوز می شود . واقعا زیرکانه ست نه؟ و کثیف .
اما ای کاش موسیقی همچنان تنها می بود . همراهی کلام (آواز ) با موسیقی زخم عمیق تری بر جای گذاشت . آنچه شکوه موسیقی را در پی دارد در این سرزمین به دنبال افول آن است . در طول تاریخ چند هزار ساله ی ایران در هیچ دوره ای به اندازه ی زمان روی کار آمدن اندیشه های آخوندی و جریانات شیعی به زبان فارسی صدمه وارد نشده است . این اصطلاحات کلیشه ای ، پند آموز ، این سخنان همواره سرزنش کننده ، خود مبراگر از هر کثافت و کوچک شمار مخاطب ، این لفظ طماع خدایی طلب بر هر چیز . کلمات و اصطلاحاتی که در بند بند خود سلطه ی غیر انسانی را جای داده اند . البته هر زبانی زائیده ی تفکر و جریان آفریننده ی خود است و طبیعی است که این کلمات گستاخ و اصطلاحات بی شرمانه این طور فاصله ی فرهنگ هارا با ارتفاع زیاد و با پای پیاده و بدون چوب تعادل از روی طناب سلطه طی کند .
و به این شکل نواخت ها در این سرزمین ادامه می یابد اما هجوم فرهنگی غرب( دنیای جدید ) بسیار قدرتمند تر از آن ابود که بشود از نفوز آن جلوگیری کرد . پس موسیقی غربی و به طور کلی نواخت ها به شکل قوی تر اما کم وزن و کم حجم و در ابعاد وسیع به ایران در سلسله ی پهلوی راه یافت .
بعد ها نفوذ این نوع اندیشه ، کلام ، اصطلاحات و لحن سخن ،عکس العملش را به وضوح در جریان موسیقی پس می گیرد . التهاب و کرختی و درد احساس می شود و پاسخ به این فرایند ها هذیان و تب است . اکنون هر آن کس که درد دارد می نالد . همه چیز از کنترل خارج می شود . بیماری به مرحله ی حاد خود می رسد و آسیب های سیستمیک وارد می کند یعنی اگر انتظار ما از این بیماری درد ، تب ، هزیان ، لرز ، بیحالی و خواب آلودگی ست اکنون کبد و قلب و ریه هم درگیر و شروع به تخریب می کنند . حال که بدن ضعیف شده باید در انتظار پاتوژن های دیگر هم بود .
(( توپ را هر چقدر که محکم به دیوار بکوبید به همان اندازه محکم به سمتتان باز می گردد )) . این است جواب درد . (( رپ فارسی )) . بله آنچه که به اصطلاح رپ فارسی می خوانندش مستقیما نشات گرفته از جریانات آخوندی شیعی است .
ادامه دارد ...
پ.ن : اگر چه این پست نقدی تاریخی بر موسیقی بدون جریان در ایران بود اما با من باشید در پست بعدی با ادامه ی این نقد در موسیقی پاپ ، راک ، رپ و ورای آن در ایران .
پ ن۲: لطفآ کسانی که یک بار این نقد رو تا قبل از تاریخ ۱۱/۸/۸۸ خوندن توجه کنن . در متن اشتباه خطرناکی کردم . اشتباها تشکیل مذهب شیعه رو در سلسله ی عباسیان معرفی کردم که این خود تحریف تاریخه . مذهب شیعه در سلسله ی صفویان شکل گرفت و اصلاح شد . لطفا این بخش رو یه بار دیگه بخونید تا به مفهوم اون نزدیک تر بشید .
( قانون شکن )
اولین شرته هایش روی پای خودم ریخت.
خ.ج:حمایت نه؟پس کمک هم نه.فقط باش.
(ته مانده)

((ته مانده))
وعده اول
آسیاب ناشتای دندان های ابلق
وعده دوم
ولع پروانه وار ترش و شیرین زبان
وعده سوم
شکم هایتان جوانه خار می زند
و عطر سنگین شب
پس می رود از بوی اندام های تناسلی تان
بوی شبانه ابدیتان
زمان را فرا گرفته
بوی پستان های پر از مه شما دوشیزگان
دوشیزگان تا بی نهایت باکره
صدایتان به مشام می رسد
صدای نفس های پی در پی و ممتد شبانه یتان
دو راهی نایژه هایم را گل می گیرند
بوی شان به مشام میرسد
بوی کودکان گناهکار
کودکان بی آغاز
بوی شما معتادان به زندگی
که تزریغ می کنید پی در پی در رگهایتان
زندگیتان را
بینندگان ابدی
تماشا چیان همیشگی
شما مردان آب و نان و اندام تناسلی
آااااااااااه !
شبتان بخیر
مادران سیاه بی پستان
شب بخیر
((قانون شکن))

((ته مانده))
شاهرگ های وجودیم جای جاری خون تو را می خواهند
تویی که در لحظه های موزون زندگیم رد پای گذاشتی
تویی که در مرکز ثقل تفکراتم وجوهی از اندیشه های ترازت مرا تاب می دهد
تویی که هر دور نسیمی از فراز بلندایت نور کور سوز مرا تابناک تر می کند
تویی که در هر گوشه ای از پستوی خانه و آشیانه و کاشانه ام
ترک های پیچ و تاب داده شده آشکار مرا مرمت می بخشی
تویی که در هر لحظه از زندگیه آغاز شده ام نفس های به شمارش افتاده ام را کشف می کنی
تویی که هر ثانیه تلخ زمانی ام را در کامم شکر وار می سازی
تویی که نا کوک ترین تکانه های سریده شده ام به اعماق نا پرور را،سید و آهنگین می کنی
تویی که در هزیان های شب تار های گذرای تجسمم ماندگار می شوی
تویی که داغ شرم هرج و مرج های به دوش کشیده قوانینم را تاب و توان آزادی می بخشی
تو
ساز گار ترین سازنده حس
باد سوار ترین تحرک گردش احساس
بلند ترین درازای پر تقاطع فکر
تمامی آشکار کننده خطوط محو گمشده شعر
برای من هستی
((ته مانده))
(( ته مانده))
فیلسوف:من منم.جرئت گفتن ((تو)) را به من داری باقیمانده چسبیده به ته دیگ؟گاها که دندانهایم را بر ته دیگ می خراشم اندکی درد بر مغزم می پیچد.
فاحشه:سالهاست که الکترون چون برده ای و یا نه، چون عاشقی گردش میلیاردها ساله بر گرد پروتون دارد.سالهاست که رهایش نمیکند.باز میگردد.چه خسته و درد مند است. گوش هایت را بر لبانم بچسبان تا بازت گویم:سالهاست که دیگر عاشقش نیست.
فیلسوف:فراموش کار است؟
فاحشه:هرگز. داستان تا به حال این بوده و زین پس دیگر گون خواهد بود.ارزشی دیگر گون.
فیلسوف:تنها گردشی عاشقانه بوده و دیگر هیچ.این ارزش دیگر گون ناگهان از کجا سر بر آورده؟
فاحشه:گوشم می سپاری اگر بازت گویم؟تاب دیگر گونی می آوری؟
فیلسوف: ...
فاحشه:دیگر گونی از حقیقتی دیگر گون است.هرگز عشقی در کار نبوده است.سالهاست که بر اندازش می کند.می پایدش.می آزمایدش.میلیاردها سال است که اندیشه ای در سر می پروراند.
فیلسوف:چه اندیشه ای؟ چنین اندیشه ای طولانی را باز می توان اندیشه نامید؟ شاید چیزی بس فراتر.
فاحشه:اندیشه ی باز ایستادن.اندیشه یک انقلاب. یک گردش. می خواهد پروتون سنگین و تن پرور را تکانی دهد.
فیلسوف:چرا؟
فاحشه:خواستش بس سنگین و تحمل تا پذیر شده.باید باز ایستد.
فیلسوف:پس نمی خواهد.همین است که هست . مجبور است.سال هاست که می بیند.سال هاست که ایستادن را احساس می کتد.
سالهاست که می خواهد.اکنون خواست بزرگی در کار است.که دیگر خواست نیست.جبر است.خواستش انقدر سنگین است که باید بایستد. اگر نایستد چه می شود؟
فاحشه:جهان همین گونه پیش می رود.
فیلسوف:این مطلوب نیست؟ کم است؟چیزی غیر از این باید باشد؟
فاحشه:بله.البته.جهان آماده تغییر است.
فیلسوف؟ چگونه جهان آماده تغییرشده است؟
فاحشه:الکترون سالهاست می آید و میرود.سالهاست که میرنجد و دل می بندد. نیرویی عظیم شکل گرفته است. آماده انفجار. آماده فرو پاشی.
فیلسوف: پس از تغییر چه می شود؟
فاحشه:جهان از دور زندگی باز می گردد.از چرخه خارج میشود.به سمت نابودی پیش می رود.به سمت پایان.انتهای درد.اتمام کار.برای نتیجه پیش می رود. پروتون از جای کنده می شود و به دور الکترون خواهد چرخید. اما تاب آن را برای زمانی طولانی نخواهد داشت. اندک اندک فرو می رود تا اینکه در چاله ی کوچک الکترون افتد. یک فرو پاشی.
فیلسوف: باید به سمت نابودی پیش رویم؟ آیا آغازی در کار بوده که پایانی پیش آوریم؟ پس از تغییر، تغیری دگر در کار خواهد بود و پس از آن تغیرات دیگر. خروج از این چرخش ما را به دام چرخه ای دگر می اندازد. چرخه تغیرات.
فاحشه:داستان همین است. مدام باید بر دام افتیم. از دایره ای به دایره ی دیگر و پیش رویم. شاید چاره ای یافتیم برای ترک دایره. برای شکستن قوانین. من درد دارم. زهدانم در حال شکافتن است. کودک مشت می کوبد. سالهاست.
فیلسوف: من منم.جرئت گفتن ((تو)) را به من داری ای باقیمانده چسبیده به ته دیگ؟گاها که دندانهایم را بر ته دیگ می خراشم دردی سخت بر مغزم می پیچد.
((قانون شکن))
((ته مانده))
جالیز زمان رده پای تیره ام را محو می کند .
با دست باز بر پیشانی ، سویم ، سوی اعماق.
گم کرده ام تک راه روشن تیز رونده ی ترانه ی هستی ام را .
من تا کجای این ناکجا گذر کنم که این چنین شهره وار مرا به زیر هیچ اندیشه ای متهم میکند .
من تا به کی بر بلندای خود ته تلخ نمایانم را مرور کنم که به پوچ می خواندم.
من تک خدایم را در کدام آشیانه ی خیالی جا گذاشته ام که رده پایش در این واقعه ی جاری تک خال های تهی بر درونم حک می کند .
من با مزه مزه کردن طعم تند این مسافت کثیر نم نمک پیشت می آیم و از تو می پرسم:
که با دوش کشیدن ننگ سنگین بی خداییم
در جایگاهان تهی شده ی روحم
سرسرای ثوق آزادی چه می نوازد؟
(( ته مانده ))